یک تنها بدون همسفر:
سلام سلام به گرمی افتاب سلام به غروب خورشید که زیباست
زندگی چیست ــــــ
سوزناکترین حادثه برای ادمها گم شودن در میان ادمهاست
قصه سوزناکی بگویم من امشب بسوزد دل ازجان ...
چشمانم سرخ بود بغض عجیبی تمام وجودم را فرا گرفته بود ...ناامید بودم واز نفس کشیدن رنج میبردم فقط بیست سال داشتم ولی با صورت ادم پنجا ساله وای در ایینه خیره شودم موهایم سفیدی را به رخم میکشی چرا باید مرا نادیدا دردهای ناگفته...
ادامه مطلب
ما را در سایت دردهای ناگفته دنبال میکنید
برچسب: قصهای,سوزناک,قسمت,
نویسنده:
بازدید: 60
تاريخ: سه
شنبه
21 شهريور
1396 ساعت: 21:23