قصهای سوزناک قسمت اول

خرید بک لینک
یک تنها بدون همسفر:

سلام سلام به گرمی افتاب سلام به غروب خورشید که زیباست

زندگی چیست ــــــ

سوزناکترین حادثه برای ادمها گم شودن در میان ادمهاست

قصه سوزناکی بگویم من امشب بسوزد دل ازجان ...

چشمانم سرخ بود بغض عجیبی تمام وجودم را فرا گرفته بود ...ناامید بودم واز نفس کشیدن رنج میبردم فقط بیست سال داشتم ولی با صورت ادم پنجا ساله وای در ایینه خیره شودم موهایم سفیدی را به رخم میکشی چرا باید مرا نادیدا بگیرد چرا داخل حمام شودم ان روز هیچکس در خانه نبود خبر ازدواج عشقم منقلبم کرده بود ولی این حس را هیچکس نمیفهمد ...

تیغی برداشتم و در حالی که از چشمانم اشک میبارید اولین تیغ را کشیدم اه چه سوزشی دستم بی حس شود ولی انقدر محکم نبود اشکهایم با خونم رنگین میشودن دوباره کشیدم و رگ دستم را منهدم کردم خوشحال از رفتن و غمگین از خنجری که به قلبم خورده بود من جوانی مغرور بودم نمیخاستم دردم را کسی ببیند خون از دستم میرفت و قلبم درد داشت چرا من مگر من از زندگی چه میخاستم که باید بامن اینچنین میکرد ...تمام دوستانم پدرانی داشتن تکیگاهشان ولی من از وقتی یادم می اید تکیگاهی نداشتم دستم میسوخت شلوارم کاملان خونی شوده بود وای چقدر من سگ جانم چرا تمام نمیشود به یاد او می افتادم و قلبم درد داشت ...چه اسان از دستم رفت چرا هیچکس کمکم نکرد حتی مادرم هم کمکی نکرد چون میگفت پول از کوجا بیارم ؟

پدرم که پول پرست بود و دیگر کسی نداشتم که حرفم را بفهمد من عاشق او هستم به کی بگم قلبودلم خبر نداشت عاشق شودن هم پولی شوده ...لحظها چقدر کند میگزشت برای زودتر تمام شودن تیغ دیگری کشیدم وای چه سورش وحشتناکی ....

برایم مهم نبود بعد مرگم چی میگن مهم برایم این بود چه ساده امدو او را برد ..کسی که همتراز او نبود کسی که او هم قوربانی خانواده بود کسی به حرفهای او هم اهمیت نمیداد و تسلیم خاستهای خانواداش شد ان شب شب عروسی عشقم بود و پایان زندگی من خوشحال بودم از رفتنم چون دگر میلی به زندگی نداشتم .......کم کم چشمهایم سنگین شودند و تصویر او در نظرم بود اخر من عاشقش بودم و روزگار محلت بدست اوردنش را از من گرفت .....ای کاش میتوانستم تمام دنیارا زیر پایش بریزم ای کاش ولی جوانی بودم عاص و پاس بدون تکیگاه دیگر همه چی سیاه میشد و من چشمهایم را به عشق پرسیدن از خدابستم میخاستم بپرسم خدایا این بود عدالت تو اری حالا مرا به جهنم بفرست که با دلو جان قبولش میکنم وبا تصویر او چشمایم بسته شود مثل خاب بود اون تو بغلم بود میگفت بلند شو چرااینکارو کردی ولی این غیرممکن بود او از عشق سوزانم بی خبر بود

در لحظهای اخر فقط میخاستم با چهره معصومش قلبم ببستد ؟؟شیرین بود اگر عشق و عاشقی گناه است پس من گناهکارم ......با چهره معصومش قلبم داشت تقلای اخرش را میکرد .......یادم امد اری من گناهم متولد شودن بود بعد عاشق دختری پانزده شانزده ساله ای همجنس خودم .......قلبم ارام ارام میستاد نفس کشیدن سخت شوده بود .......

یادم امد یکبار ای کاش یکبا ر به او میگفتم دوستش دارم بغلش میکردم لبهای نازکش را میبوسیدم دیگر توان گریه نبود به خون که همراه اب قوطه وربود خیره بودم چشمانم دیگر حرکت نمیکرد اری من انگار مرده بودم اری

ادامه دارد

نویسنده یونس تنها

ادمین:سید یونس

Cheshmakzan35.blogfa.com

[email protected]

دردهای ناگفته...

ما را در سایت دردهای ناگفته دنبال می‌کنید

برچسب: قصهای,سوزناک,قسمت, نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:23

صفحه بندی