سلام
بعدازظهرروز گرم تابستونی بود آرزو باصدای زنگ در ازخواب پرید و باصورت پفی و چشمای ورم کرده درو بازکرد پشت در آرش که یکی ازاقوام دورشون بود وایستاده بود بادیدن آرش قلب آرزو تندتند میزد انگار که میخاست ازسینه دربیاد چندلحظه ای سکوت وبعدش آرش سلام کردو پرسید ک مادرتون خونس آرزو توخونه تنهابود و گفت ک مادرش نیست آرش خداحافظی کرد و رفت آرزو 12سالش بود واین حس خیلی واسش غریب بود روزهاگذشت وبعدازچندروز که آرزو بامادرش ب خونه عموش میرفتن بازآرش رو دیدن صورت آرزو بادیدن آرش قرمزشد و دوباره قلبش به تپش افتاد خدایا این چ حسیه چراوقتی آرشو میبینم این حس رو دارم ماهامیگزشت و ارزوهربار ارش رو میدید این حس رو تجربه میکرد حس قشنگی بود و میخاست ک هرروز تکراربشه مدتهاگذشت و یه روز خاهر ارش ب ارزو گفت که میخاد اونو واسه برتدرش خاستگاری کنه و نظرشو میخاست ارزو ک ازخوشحالی میخاست جیغ بزنه جلو خودشو گرفت و باوقارتمام گفت بامادرش حرف بزنه قراربراین شد ک به همین زودیا ارش به خاستگاری ارزو بره همه چیزداشت خوب پیش میرفت ک یه روز وقتی ارزو ازمدرسه به خونه برگشت مادرش گفت سعید ک پسرخاله پدرش بود و ارزو یکی دوبار اونو دیده بود ارزو رو ازمادرش خاستگاری کرده و مادربزرگ و پدر بزرگ ارزوهم موافقت کردن مادر ارزوهم خوشحال بود ولی ارزو دلش میخاست دادبزنه و بگه ک من ارش رو میخام ولی کی بحرفش گوش میداد اونا بزرگتربودن و کسی هم حق نداشت رو حرفشون حرف بزنه،،،...
نویسنده ،،،،،م.سادات..م
ادمین سیدیونس
نظرات شما خانندگان را خاستاریم
دردهای ناگفته...ما را در سایت دردهای ناگفته دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 48